با اینکه قرار بود دیگه از این تیپ داستان ها ننویسم اما چون قبلا نوشته بودم حالا دلم می خواد اینجا بذارمش.
کسی مشکلی داره؟ بیاد جلو حلش کنیم. (البته برادرانه).
اینم از داستان:
حبس ابد
مایک را زده اند. با باتوم زده اند. مشت و لگد هم بود ولی بیشتر با باتوم زده اند. بیچاره حتی نا ندارد به خودش بپیچد. روی زمین افتاده و تند و کوتاه نفس نفس می زند. هر از گاهی ناله کوتاهی هم می کند. انگار همه استخوان هایش خرد شده اند. نمی تواند حرکت کند.
توی سلولش مواد پیدا کرده بودند. مواد غذایی نه، مواد مخدر پیدا کرده بودند. ترسیده بود. قسم خورده بود که مواد مال او نیست. راست هم می گفت اما او را زدند. خیلی هم زدند. کسی باور نمی کرد مواد مخدر مال مایک نباشد. برای همین او را زدند. می خواستند او را ادب کنند. یکی از باتوم به دست ها گفته بود اینجا زندان است. تفریحگاه نیست، پس مایک باید ادب شود. برای همین هم او را زدند.
هنوز روی زمین افتاده است. دست هایش می لرزد. همه بدنش می لرزد. یکدفعه خون بالا می آورد. یکی از باتوم به دست ها دلش برایش می سوزد. نه، دلش نمی سوزد، می ترسد. برای خودش می ترسد. می ترسد بهش گیر بدهند. گیر بدهند که چرا زندانی را اینجوری زده است. باتوم به دست مایک را به درمانگاه می برد. همه جای مایک کبود شده است. صورتش هم پر از خون است.
به او سرم وصل می کنند. زخم هایش را هم پانسمان می کنند. اما مایک رفته توی کما. دکتر می گوید بعید است حالش خوب شود. آخر بی انصاف ها اگر می خواستید بزنید چرا اینجوری زدید؟
یکی از زندانی ها می گفت باتوم به دست ها مثل کفتار می مانند. منتظرند خطایی از یکی سر بزند تا بریزند سرش و تکه تکه اش کنند. مهم هم نیست چه خطایی بوده است.
مایک را بدجوری زده اند. حالا توی درمانگاه است. اما درد نمی کشد چون رفته توی کما. شاید هیچ وقت از کما بیرون نیاید. آن وقت می شود حبس ابد. همانطور که جسی گفته بود. روزی که جسی مایک را به خاطر خلاف هایش ترک می کرد گفته بود امیدوارم به حبس ابد محکوم شوی. حالا همان شده بود که جسی گفته بود.
مایک جسی را خیلی دوست داشت. اما این آخری ها خیلی دعوایشان می شد. همه دعوا هم به خاطر خلاف های مایک بود. جسی خیلی غر می زد. فقط غر می زد. به مایک کمک نمی کرد. فقط داد می زند. نق هم می زد. کمی هم فحش می داد. شاید بعضی وقت ها نفرین هم می کرد. اما این نفرین آخری کار مایک را یک سره کرده بود.
حالا مایک را زده اند و او در درمانگاه است. رفته توی کما. شاید آنجا دارد با جسی حرف می زند. شاید دارد از او معذرت خواهی می کند. اما جسی حتی نمی داند کما کجاست. تا حالا آنجا نرفته است. فقط حبس ابد را می شناسد. که حالا مایک دارد به آنجا می رود. اگر مایک بمیرد می شود حبس ابد. یعی همان که جسی گفت.
مایک خیلی سعی کرده بود از دست باتوم به دست ها فرار کند اما توی یک کوچه او را گرفته بودند. جسی او را لو نداده بود. خودشان فهمیده بودند. حتما یک جایی او را دیده بودند. گرفتند و انداختند زندان. اما حبس ابد نبود. جرمش خیلی کم بود. حالا که او را زده اند دارد می رود حبس ابد.
مایک و جسی می خواستند با هم ازدواج کنند. اما مایک رفته بود حبس. اما اولش حبس ابد نبود. او را نزده بودند. با باتوم او را نزده بودند. فقط یک نفر به او سیلی زده بود. این که نمی شد حبس ابد. ولی بعد که مواد در سلولش پیدا کردند او را زدند. جسی نمی دانست. فکر می کرد مایک فقط رفته حبس تا وقتی برمی گردد آدم شده باشد. اما باتوم به دست ها می خواستند یک جور دیگری او را آدم کنند. برای همین او را زدند. آنقدر زدند که حالا توی درمانگاه توی راه حبس ابد است.
معلوم نشد کی مواد را گذاشته توی سلول مایک. جسی نگذاشته بود. چون اصلا توی زندان نبود. اگر هم بود می رفت توی زندان زنان. چطوری می خواست توی سلول مایک مواد بگذارد؟ تازه جسی عقده ای نبود. فقط می خواست مایک آدم شود. نمی خواست واقعا برود حبس ابد.
جسی فهمیده است. آمده مایک را ببیند. نه توی کما. توی درمانگاه. بالای سر مایک است. می خواهد اشک نریزد ولی نمی شود. جسی خواسته بود مایک به حبس ابد برود و حالا داشت همان می شد. جسی دعا می کند. دعا می کند که مایک برگردد. آدم بشود و برگردد. خدا می شنود. خدا هم می خواهد یک جوری مایک را آدم کند. برای همین او را آزاد می کند. حالا مایک آزاد است. دارد نفس می کشد. تخت کوچک می شود. جسی پیداست. مایک جسی را می بیند. می خواهد صدایش کند ولی جسی همینطور گریه می کند. مایک آزاد شده. می خواهد این را به جسی بگوید.
اتاق کوچک می شود. حالا مایک خانه شان را می بیند. می گوید خوب است یک سر بروم خانه ولی خانه هم هی کوچک می شود. شهر پیداست. همه شهرها پیدا هستند. مایک را زده اند با باتوم هم زده اند ولی دیگر درد ندارد. هیچ چیزی احساس نمی کند. دیگر توی درمانگاه هم نیست. آزاد شده. زمین گرد است. خورشید پیداست. مایک آزاد شده. به حبس ابد نرفته فقط آزاد شده. مایک خوشحال است همان که جسی گفت نشد.
یه سلام گرم و با حال.
می دونم. می دونم. چه سلامی چه علیکی. چند وقتی که نبودم چقدر اینجا گرد و خاک گرفته.
امشب هم به خاطر عذاب وجدان اومدم اینجا. البته دلم به شدت براتون تنگیده بود.
حالا یه مطلب قشنگ اینجا براتون می ذارم که هر کدوم صد دفعه خوندینش. بخونید کیف کنید:
پسرک از پدر بزرگش پرسید
پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟
:پدربزرگ پاسخ داد
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی
:پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید
!اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام-
پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی
صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد
صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی
صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است
صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است
و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.
کتابی خوندم به اسم "فریب". نوشته مهناز رئوفی. یه خانومی بود که از بهاییت نجات پیدا کرده بود.
موضوع کتاب هم درباره یه خونواده بود که بهایی می شن و بلاهایی که بعدا سرشون می آد. در مورد فریب ها و تبلیغاتی که بهایی ها برای جذب مردم بکار می گیرن صحبت کرده بود. خیلی قشنگ بازگو کرده بود. کسی که خودش قبلا تو یه همچین دامی اسیر بوده مسلما خوب می تونه همه چیز رو توصیف کنه.
کتاب قشنگی بود البته کمی غم انگیز. خوشم اومد.
حتما بخونیدش. بر هر عقیده ومنطقی که باشید این کتاب مسلما جذبتون می کنه.


داستان واقعی زیر رو بخونید و بعد بگید شیرازی ها قشنگ! نیستن.
یک روز تعطیل دو خانواده برای تفریح می رن بیرون شهر. نزدیک غروب می شه. اون شب تلویزیون جومونگ داشته. خانواده ها با سرعت وسایلشون رو جمع می کنن تا موقع پخش جومونگ خونه باشن.
این وسط دختر 4 ساله یکی از خانواده ها جا می مونه.
از اون طرف همه توی خونه با خوبی و خوشی جومونگ می دیدن. بعد از فیلم و نزدیکای نصف شب والدین دختر بچه زنگ می زنن به خانواده دیگه ای که همراهشون بوده و می گن داریم میایم دخترمون رو ببریم.
اونا هم می گن دخترتون پیش ما نیست. خلاصه همه با هم برمی گردن همون جایی که برای تفریح رفته بودن.
می بینن دخترشون از ترس پشت یه سنگ بزرگ کز کرده و .............. مرده.
حالا فکر می کنید به یه همچین آدمای بی مسئولیتی چی می شه گفت؟
پیکسی 1: می دونم در عین اینکه تاسف می خورید در جواب عنوان پست می گید این اتفاق ممکن بود برای هر کس دیگه ای هم بیفته. چی کار به شیرازی ها داره.
اما من می گم این اتفاق ممکن نبود برای هر کسی بیفته و خیلی هم ربط داره. این اولین و آخرین موردی نیست که تو این شهر .... اتفاق میفته. نمونه اش رو زیاد دیدیم.
پیکسی 2: چطور ممکنه یه خانواده متوجه غیبت بچه اشون نشن و اگر هم تصور کنن پیش کس دیگه ایه تا ساعت ها هیچ سراغی ازش نگیرن؟
پیکسی 3: یه کارایی واسه پایان نامه ام کردم. امیدوارم زود تموم شه این دق از رو دوشم برداشته شه.
پیکسی 4: دارم میام تهران.
پیکسی 5: الان دیگه اونقدر کونگ فو یاد گرفتم که می تونم با جت لی مبارزه کنم و شکستش بدم!!!!
پیکسی 6: هر کی می گه نه بیاد جلو.
مثلا می خواستم یه ذره تنوع به خرج بدم. یه عکس روی دیوار نشونش دادم گفتم مثل این بشه. مثل اون که نشد هیچی مثل کله هیچ آدم دیگه ای هم نشد.
خونه که اومده بودم خودم رو تو آینه نگاه می کردم و می خندیدم. اما چه خنده ای....
حالا من موندم و یه کله احمقانه.

شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید
یه فیلم دیدم به اسم "دختر و گرگ ها" اگه اشتباه نکنم.
یکی از دیالوگ های فیلم این بود " هیچ کس تا حالا ندیده گرگ ها به انسان حمله کنن و اونو بکشن بجز توی فیلم ها و کتاب ها."
به نظر ایده جالبی اومد. رفتم سرچ کردم. درست بود. هیچ مدرکی مبنی بر این وجود نداره که گرگ ها به انسان حمله کرده و اونو کشته باشن. در واقع هیچ گرگ بالغ و سالمی در حالت معمولی اصلا به انسان حمله نمی کنه. گرگ ها معمولا سعی می کنن از نزدیک شدن بیش از حد به انسان پرهیز کنن. این خود ما هستیم که با رفتار و حرکاتمون باعث می شیم گرگ احساس خطر کنه و به ما حمله کنه.
تنها مورد گزارش شده از مرگ یک انسان توسط گرگ ها در سال 2006 بوده. پسری 22 ساله به اسم جوئل کارنگی که دانشجوی رشته زمین شناسی بوده مرگش به علت حمله گرگ ها گزارش شده.
تا قبل و بعد از این مورد هیچ حمله مرگبار گرگ ها در آمریکای شمالی و جاهای دیگه گزارش نشده.
چقدر اطلاعات عمومی!!!

در حالی که جلوی آینه شکسته و رنگ پریده روسری اش را می بست مادر صدایش کرد.
کنار مادر زانو زد و به چشمان ملتمس او خیره شد. ام جمیل در حالی که نگرانی در صورتش موج می زد گفت:" رعدا، دخترم نگذار این بار برادرت کار خطرناکی انجام دهد."
رعدا با خود فکر کرد بیچاره مادر، خبر ندارد این بار کسی که قرار است خطر کند دخترش است. مادر را در آغوش گرفت و در حالی که سعی می کرد مادر چشمان خیسش را نبیند آرام گفت: برایمان دعا کن. مادر هم پیشانی رعدا را بوسید و با بغض گفت: به خدا می سپارمتان.
جمیل بیرون در منتظر ایستاده بود تا مادر اضطراب و پریشانی اش را نبیند.
از وقتی در آخرین حمله اسرائیل، پدر، سعید هشت ساله و جمیله شش ساله به شهادت رسیده بودند خانه رنگ شادی ندیده بود. تنها دلخوشی جمیل و رعدا به حضور مادر بود که با داغ رفتن این سه نفر کمرش شکسته بود. سوی چشمانش کم شده بود و توان راه رفتن هم نداشت. نفرت از اسرائیل در عمق وجود این خانواده و همه خانواده های فلسطینی ریشه دوانده بود.
تا آن وقت همیشه حرف، حرف جمیل برادر بزرگتر بود اما آن روز منطق جمیل مقابل لجبازی های رعدا حرفی برای گفتن نداشت. رعدا تصمیم خود را گرفته بود و هیچ کس قادر به تغییر رای او نبود.
جلوی در خانه جمیل رعدا را محکم در آغوش کشید. با این کار بغضی که از صبح گلوی هر دو را آزار می داد ترکید. جمیل بر سر و صورت رعدا بوسه می زد. رعدا با لبخندی گفت:" آرام باش. جای دوری که نمی روم. همین اطراف هستم. همیشه در کنار شما. مراقب مادر باش." و جمیل بلندتر گریست.
با هم به راه افتادند. رعدا جلو جلو می رفت. انگار اشتیاقی بزرگ او را به سمت خود می کشید. جلوی ساختمانی بزرگ جمعیت زیادی جمع شده بودند. رعدا در میان صلوات و تکبیر دوستانش چفیه را به صورتش بست و در حالی که سوار ماشین می شد زیر لب گفت:" اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان علیا ولی الله."
ایشالا همین روزا دوباره در خدمتیم.